معماری اقیانوسی است به عمق یک متر
سلام بچه ها اين مطلب رو آقا مهرداد گفته بودند كه من بذارم توي وبلاگم البته ايشون خودشون هم وبلاگ خيلي زيبايي دارن نمي دونم چرا گفتن من بذارم ؟؟؟؟ ولي خيلي زيباست کوچ زندگی مثل چای است گروهى از فارغ التحصيلان قديمى يک دانشگاه که همگى در حرفه خود آدم هاى موفقى شده بودند، با همديگر به ملاقات يکى از استادان قديمى خود رفتند. پس از خوش و بش اوليه، هر کدام از آنها در مورد کار خود توضيح مي داد و همگى از استرس زياد در کار و زندگى شکايت مي کردند. استاد به آشپزخانه رفت و با يک کترى بزرگ چاى و انواع و اقسام فنجان هاى جوراجور، از پلاستيکى و بلور و کريستال گرفته تا سفالى و چينى و کاغذى (يکبار مصرف) بازگشت و مهمانانش را به چاى دعوت کرد و از آنها خواست که خودشان زحمت چاى ريختن براى خودشان را بکشند. بوی باران خوش به حال چشمه ها و دشت ها ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم شعر از مرحوم فريدون مشيري روزی پیر مردی با پسرش همراه با تمام دارایی خود، یعنی یک اسب زندگی می کرد. یک شرکت بزرگ قصد استخدام یک نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار کرد که یک پرسش داشت. پرسش این بود: شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید. از جلوی یک ایستگاه اتوبوس میگذرید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند، یک پیرزن که در حال مرگ است. یک پزشک که قبلاً جان شما را نجات داده است. یک خانم یا آقا که در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید. شما میتوانید تنها یکی از این سه نفر را سوار کنید. کدام را انتخاب خواهید کرد؟ دلیل خود را شرح دهید. پیش از اینکه ادامه حکایت را بخوانید شما نیز کمی فکر کنید! شخصی که استخدام شد دلیلی برای پاسخ خود نداد. او نوشته بود: سوئیچ ماشین را به پزشک میدهم تا پیرزن را به بیمارستان برساند و خودم به همراه همسر رویاهایم منتظر اتوبوس میمانیم. شرح حکایت همه می پذیرند که پاسخ فوق بهترین پاسخ است، اما هیچکس در ابتدا به این پاسخ فکر نمی کند. چرا؟ زیرا ما هرگز نمیخواهیم داشتهها و مزیتهای خود را (ماشین) از دست بدهیم می نویسم - با تمام گلایه هایم سلام به دوستان مهربونم که با صداقت و صميميتشون منو شرمنده کردند و من قاصر از جبران اين همه مهر و محبت داستان امروز يه جور جوابه به لطف های بی منتتون با توجه به فرا رسيدن ماه محرم با يک جمله از امام حسين (ع) این پست را شروع می کنم >>هر کس رضايت خلق خدا را بر رضايت خدا ترجيح دهد هرگز رستگار نخواهد شد<< یک نفر دنبال خدا می گشت،شنيده بود که خدا آن بالاست و عمری ديده بود که دستها رو به آسمان قد می کشد.پس هر شب از پله های آسمان بالا می رفت، ابرها را کنار می زد،چادر شب آسمان را می تکاند ، ماه را بو می کرد و ستاره ها را زير ورو او می گفت: خدا حتما يک جايی همين جا هاست. و دنبال تخت بزرگی می گشت به نام عرش؛ که کسی بر آن تکيه زده باشد. او همه ی آسمان را گشت اما نه تختی بود و نه کسی. نه رد پايی روی ماه بود و نه نشانه ای لای ستاره ها. از آسمان دست کشيد، از جست و جوی آن آبی بزرگ هم آن وقت نگاهش به زمين زير پايش افتاد.زمين پهناور بود و عميق.پس جا داشت که خدا را در خود پنهان کند زمين را کند،ذره ذره و لايه لايه و هر روز فروتر رفت و فروتر خاک سرد بود و تاريک و نهايت آن جز يک سياهی بزرگ چيز ديگری نبود نه پايين و نه بالا، نه زمين و نه آسمان. خدا را پيدا نکرد. اما هنوز کوه ها مانده بود. درياها و دشت ها هم. پس گشت وگشت و گشت. پشت کوه ها و قعر دريا را، وجب به وجب دشت را. زير تک تک همه ی ريگها را. لای همه ی قلوه سنگ ها و قطره قطره آبها را. اما خبری نبود از خدا خبری نبود نا اميد شد از هر چه گشتن بود و هر چه جست و جو آن وقت نسيمی وزيدن گرفت. شايد نسيم فرشته بود که می گفت خسته نباش که خستگی مرگ است. هنوز مانده است، وسيع ترين و زيباترين و عجيب ترين سرزمين هنوز مانده است . سرزمين گمشده ای که نشانی اش روی هيچ نقشه ای نيست نسيم دور او را گشت و گفت: "اينجا مانده است، اينجا که نامش تويی" و تازه او خودش را ديد، سرزمين گمشده را ديد. نسيم دريچه ی کوچکی را گشود،راه ورود تنها همين بود و او پا بر دلش گذاشت و وارد شد خدا آن جا بود بر عرش تکيه زده بود و او تازه دانست عرشی که در پی اش بود، همين جاست سال ها بعد ، وقتی که او به چشم های خود برگشت، خدا همه جا بود؛ هم در آسمان هم در زمين. هم زير ريگ های دشت و هم پشت قلوه سنگ های کوه، هم لای ستاره ها و هم روی ماه عرفان نظر آهاری <<< هر قاصدکی يک پيامبر است
این مطلب چند روزیه روی دیواره محل کارم روبرومه، که متاسفانه تا به حال زیاد بهش توجه نکرده بودم ولی وقتی خوندمش یه حسی بهم دست داد یه آرامش خاص در عین حال یه اضطراب شدید. واقعا درسته...
عجب از این عقل باژگونه كه ما را در جست و جوی شهدا به قبرستانها میكشاند!
مگر نه آنكه گردنها را باریك آفریدهاند
تا در مقتل كربلای عشق آسانتر بریده شوند؟
و مگر نه آنكه از پسر آدم، عهدی ازلی ستاندهاند
كه حسین را از سر خویش بیشتر دوست داشته باشد؟
و مگر نه آنكه خانهی تن راه فرسودگی میپیماید
تا خانهی روح آباد شود؟
و مگر این عاشق بیقرار را بر این سفینهی سرگردان آسمانی،
كه كرهی زمین باشد، برای ماندن در اصطبل خواب و خور آفریدهاند؟ و مگر از درون این
خاك اگر نردبانی به آسمان نباشد،
جز كرمهایی فربه و تنپرور بر میآید؟
پس اگر مقصد را نه اینجا، در زیر این سقفهای دلتنگ و در پس این پنجرههای كوچك
كه به كوچههایی بنبست باز میشوند نمیتوان جست، بهتر آنكه پرندهی روح، دل
در قفس نبندد. پس اگر مقصد پرواز است، قفس ویران بهتر.
پرستویی كه مقصد را در كوچ میبیند، از ویرانی لانهاش نمیهراسد.
پس از آن که تمام دانشجويان قديمى استاد براى خودشان چاى ريختند و صحبت ها از سر گرفته شد، استاد گفت: «اگر توجه کرده باشيد، تمام فنجان هاى قشنگ و گران قيمت برداشته شده و فنجان هاى دم دستى و ارزان قيمت، داخل سينى برجاى مانده اند. شما هر کدام بهترين چيزها را براى خودتان مي خواهيد و اين از نظر شما امرى کاملاً طبيعى است، امّا منشاء مشکلات و استرس هاى شما هم همين است. مطمئن باشيد که فنجان به خودى خود تاثيرى بر کيفيت چاى ندارد. بلکه برعکس، در بعضى موارد يک فنجان گران قيمت و لوکس ممکن است کيفيت چايى که در آن است را از ديد ما پنهان کند.
چيزى که همه شما واقعاً مى خواستيد يک چاى خوش عطر و خوش طعم بود، نه فنجان. امّا شما ناخودآگاه به سراغ بهترين فنجان ها رفتيد و سپس به فنجان هاى يکديگر نگاه مى کرديد. زندگى هم مثل همين چاى است. کار، خانه، ماشين، پول، موقعيت اجتماعى و .... در حکم فنجان ها هستند. مورد مصرف آنها، نگهدارى و دربرگرفتن زندگى است. نوع فنجاني که ما داشته باشيم، نه کيفيت چاى را مشخص مي کند و نه آن را تغيير مي دهد. امّا ما گاهى با صرفاً تمرکز بر روى فنجان، از چايى که خداوند براى ما در طبيعت فراهم کرده است لذت نمي بريم.
خداوند چاى را به ما ارزانى داشته نه فنجان را. از چايتان لذت ببريد. خوشحال بودن البته به معنى اين که همه چيز عالى و کامل است نيست. بلکه بدين معنى است که شما تصميم گرفته ايد آن سوى عيب و نقص ها را هم ببينيد. در آرامش زندگى کنيد، آرامش هم درون شما زندگى خواهد کرد
بوی سبزه
بوی خاک
شاخه های شسته
باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگ های سبز بید
عطر نرگس
رقص باد
نغمه ی شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک میرسد اینک بهار
میرسد اینک بهار
خوش به حال روزگـــــــــــــــــــار
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتـــــــــــــــــــــاب
ای دریغ از من اگر مستم مسازد آفتاب
ای دریغ از ما دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ

زندگی بر وفق مراد بود و زمان نیز می گذشت. روزی اسب پیر مرد گریخت و رفت، تمام اهل آبادی به پیر مرد می گفتند:
پیر مرد بد شانسی آوردی اسبت که رفت، دیگر چه کار می خواهی بکنی ؟
و پیر مرد با لبخند جواب می داد :همه چیز به خوبی پیش میرود توکل بر او.
چند روز بعد اسب پیر مرد با یک گله اسب بازگشت.
همه اهل آبادی به پیرمرد می گفتند :
چه خوش شانسی که یکی رفت و چند آمد .
و پیر مرد با لبخند جواب میداد :همه چیز به خوبی پیش میرود توکل بر او .
چندی بعد پسر پیر مرد، در حال تعلیم اسبها افتاد و پایش شکست.
و باز همان اهالی به اوگفتند:
پیر مرد بد شانسی آوردی، پای پسرت شکست دست تنها شدی .
و باز همان جمله بود که: همه چیز به خوبی پیش میرود توکل بر او .
چند روز بعد از طرف حاکم فرمان رسید، که همه جوانان باید به جنگ بروند.
در آن آبادی همه رفتند اما پسر پیر مرد ماند و کمک حال پدر شد .
حال خود شما بگویید: که آیا همیشه تمام کارها ی ناخوشایند، بد شانسیست؟
یا همه کارهایه خوب، خوش شانسیست ؟
در هر صورت توکل بر او تحمل سختی ها را بیشتر می کند.
در پناهش سعادت مند باشید.

![]()
گفتند : ستاره را نمیتوان چيد و آنانکه باور کردند برای چيدن ستاره حتی دستی دراز نکردند. اما باور کن که من به سوی زيباترين و دورترين ستاره دست درازکردم و هرچند دستانم تهی ماند اما چشمانم لبريز ستاره شد!"![]()
![]()

تولد تولد تولدم مبارك مبارك مبارك تولدم مبارك ![]()

اين شعر رو يكي از دوستام واسم نوشته 
باتمام شِکوه ها و با تمام آشفتگیهایم
خدایا شکر - تمام وجودت و قدرتت را
شکر به خاطر تمام دردهایی که به من هدیه دادی
دردها را سپاس می گویم
که خود دریچه نزدیکی به توست
و نشانه فراموش نشدن و فراموش نکردنم
حمد تو را که قلبهایی از بلور و احساسهایی از نور آفریدی
دوست دارم تمام مخلوقاتت را
تمام آنان را که بد کردن به من و خوبی آفریدند برایم
دستهای گناه آلودم را بگیر
اینک که غرق سیاهی و تاریکی شده ام یاری کن بار دیگر مرا
تا با تمام زخم هایم و با تمام نا باوری هایم و یقین هایم
همچنان دوست بدارم همه را - حتی اگر دوست داشته نشوم
مانند تمام فصول و سالها و روزهای سپری شده.....
>>روی ماه و لای ستاره ها<<

| Design By : Night Skin |



