تبليغاتX
معماری و احساسات انسانها

معماری و احساسات انسانها

معماری اقیانوسی است به عمق یک متر
خودم و خودش

سلام به همه عاشقان اين دنيا

گرفت ؛ شكست ؛ مرد ؛ خاكش كردن

توجه نكردم انگار من نبودم واسم هم مهم نبود

هر كاري گفت انجام دادم هر كاري خواست  انجام دادم

انگار اراده خودم رو داده بودم دستش مهم نبود چي ميشه كي چي ميگه

دلم گرفت از همه آدم ها گرفت توجه نكردم دنبال اوني رفتم كه انگار برده اش بودم

دلم شكست از زندگي توجه نكردم رفتم دنبال اوني كه انگار افسارم دستش بود

مردم از اين همه دو رنگي ولي بازم رفتم دنبالش

واقعا واست متاسفم كه انقدر دنبالش رفتي

قلبم رو خاك كردن تنها شدم تنها بودم تنها تر شدم

گريه كردم يه قطره از اشكام ريخت رو قلبم انگار دوباره اين گل كه خدا توش دميده بود

زنده شد احساس خوبي بود بعد مدت ها به خودم امدم

چرا ؟؟؟؟؟ آخه چرا هيچ وقت خودت نبودي ؟؟؟؟/

هرچي نفست گفت انجام دادي ؟؟؟؟؟

اينجا ؟؟؟؟ دادگاه

قاضي ؟؟؟؟ قلبم و عقل

محكوم ؟؟؟‌نفس

جرم ؟؟؟؟ قتل يه انسان

شاهد ؟؟؟ چشم هاي اون انساني كه مرده ، دستهاش ، مغزش ؟؟؟ مگه مغز هم داشت ؟؟؟ اگه داشت چرا به حرف نفس گوش داده ؟؟؟

چرا باور نداري همه جا هستش همه جاريه از اكسيژن هوا واسه آدم ها لازمتره

عقلم منو محكوم كرده بود حق داشت واقعا توي اين دنيا وقتي عقل خودم خودم رو محكوم ميكنه واقعا اون دنيا چه وضعي دارم ؟؟؟؟

گرماي خاصي وجودم رو احاطه كرد گفت ببخش حتي خودت رو ببخش چون من هم همه گناهكار ها رو مي بخشم برگرد به سمتم

منم به سمتت برميگرم

پرسيدم ؟؟؟؟ باهام قهري ؟؟؟ گفت آره

ولي مهربون تر از اوني بود كه بخواد بيشتر از دو يا سه روز باهات قهر بمونه

خيلي خوشحالم كه هميشه يه جايي واسه برگشت آدم ها مي ذاري

دوستت دارم وقت بازگشتم بهتراز اين ماه مبارك نيست

انشالله دعاهامون رو قبول ميكني و ما رو مي بخشي كمكمون ميكني هميشه خوب بمونيم

اگه من بدم تو خوب باش واسم منم ياد ميگيرم تو به حالم رحم كن

كسي رو جز تو ندارم

خودم رو مي سپرم دست خودت خودت كمكم كن

دوستت دارت يه بنده گناهكار

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت22:50توسط nahid |
ایستگاه آخر زندگی

 

 

سلام بر همه دوستان گلم كه توي اين مدت بهم سر مي زنن و منو شرمنده خودشون ميكنن

بچه ها تا حالا شده بري جايي كه ميدوني ته اين دنياست و ديگه ايستگاه آخر دنيايي كه توش زندگي مي كنيم اونجاست كه بايد از قطار پياده بشيم و به قول دوستام لاين عوض كنيم يا شايد هم قطاري به مقصد يه جايي دورتر يا شايد هم نزديك تر سوار بشيم فكر كنم با اين همه توصيف فهميده باشيد كجا رو مي گم ديروز دور از اين جا باشه رفته بوديم 40 يكي از اقوام نزديك صبح اول رفتيم بهشت زهرا من حدودا 15 سال شايد يكم كمتر بود كه نرفته بودم بهشت زهرا واي كم اورده بودم قطعه هاي جلويي هم جوون بودن زده بودم زير گريه حالا گريه نكن كي گريه كن مامانم ميگفت چرا اين جوري ميكنه خدا بيامرزه اون رفته با گريه تو برنمي گرده ولي خدا وكيليش رو بگم اصلا به خاطر اون گريه نمي كردم يه لحظه ياد خودم افتادم دور از من البته دور كه نيست يعني نمي دونم دوره يا نزديك ولي خودم رو تو اون حالت ديدم دلم به خودمون سوخت ما آدمها هر كاري دلمون مي خواد توي اين دنيا مي كنيم اصلا هم واسمون مهم نيست ته دنيايي هم وجود داره البته اين فاميل ما بنده خدا خيلي راحت فوت كرد خودش به حالش كاش منم انقدر راحت بميرم كاش توي زمان زندگي يه وقت هايي هم به فكر مرگ باشيم ولي مشكل اينه كه خيلي زود اين روز ها رو فراموش مي كنيم و يادمون مي ره كه همين چند وقت پيش يه تلنگر خدا بهمون زده كه اي بنده نوبت تو هم مي شه ها حيف كه يادمون ميره و وقت مرگ به فرشته مرگ ميگيم كاش بهمون خبر ميدادي مي امدي اون هم مي گه همسايه تون مرد فاميل دوست آشنا ديگه چقدر پيغام ميدادم ميام ديگه امدم وقتي ديدم نوبتت شده

نمي دونم ولي اين اشتباه هممونه يا فقط اشتباه منه

 

+نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت13:14توسط nahid |