تبليغاتX
معماری و احساسات انسانها

معماری و احساسات انسانها

معماری اقیانوسی است به عمق یک متر
عید غدیر خم
سلام بچه ها خوبید میخواستم عید غدیر رو بهتون تبریک بگم

 

گفت هر کس را منم مولا و دوست --- ابن عم من علی مولای اوست

 

شب عشقه  شب شوره  شب شب عيده غديره

                                 شب شادي و سروره  كه فقط حيدر اميره

دل من مجنون وشيدا      غريق درياي شعف شد

            فرمانرواي كل هستي             شه نجف شد شه نجف شد

حب المتين   علي مولا     عين اليقين    علي مولا    مرشد جبريل امين    يعصوب دين  علي مولا

                                          *********

گل خنده  مي نشينه   رولب حوروفرشته

                                مژده مژده    شيعيانش  كه جاتون توي بهشته

دلداده راه ولايم     رهرو راه مرتضايم      در آستان خسرو دين      گدايم من گدايم

ماه شبم   علي مولا     تاب وتبم   علي مولا    نعره مستانه مي زنم     ذكر لبم   علي مولا

                                   *************

روي دستاي پيمبر   رفته بالا دست حيدر

                            آسمون داره مي ريزه به زمين شراب كوثر

تمامي ذرات هستي     پيش پاي آقام حقيرند    حاتم وسليمان تو درگاش فقيرند فقيرند

بدر الدجا    علي مولا   شمس الضحا  علي مولا    دست تو در دست مصطفا   دست خدا  علي مولا

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت9:35توسط nahid |
خدایا

روي پل چوبي شادي هايم حركت ميكنم چقدر صدا مي آيد از اعماق وجود اين تن خسته شادي هايم

روزي كسي گقت گه اگه شاد بودي يادش كن تا در غمهايت يادت كند .

ديگر جايش در شاديهايم خاليست و نميدانم كه كي به شاديهاي كوچك و خالصانه ام مي تابد و به ضيافتي نوراني تبديلش ميكند .

روز بود كه از غم گفتم و به شادي رسيدم ،

از تشنج گفتم و به آرامش رسيدم و چه زيباست كه قبل از داشتن شادي غمگين باشي تا قدر شاديهايت را بداني و چه زيباست قبل از داشتن آرامش تشنج داشته باشي و بعد به آرامش برسي واقعا زيباست كه قبل از هر فرازي فرودي در زندگي داشته باشي تا بداني چه سخت است از بالا به پايين آمدن و ديگر وقت به قله رسيدي قدرش رابداني .

قطار  زندگي به مقصد ابديت روزانه هزاران نفر را به مقصد مي رساند روز هم نوبت من و توست فكري به حال راهت كرده اي ، اي فرزند بشر ؟

چندين بار تا به حال پياده شدن اقوام و دوستان را ديده ام  ولي باز در طول مسير يادم رفت كه منم قرار است ساعتي در ايستگاهي كه نمي دانم كجاست پياده شوم!!!!!!

در كلبه حقيرانه قلبم چيزي نيست كه تقديمش كنم و چشمانم را به او ميدهم

 تا

 بداند هميشه دوست داشتم با دلم او را ببينم نه با چشمانم

 چيزي جز قلبم ندارم

خيلي زيباست قلب كه نيز هديه خودش بوده به من پس هديه را نمي توان باز پس داد !!!!!

از من مي پرسند از خود چه داري ؟ خودت چه بودي ؟ چه كردي به خاطر من كجا رفتي و ............

من از سخن باز مي مانم ناتواني كه زبانش فقط در دنيا قادر به زبان درازي بوده حالا ديگر جايي براي حرفهاي او وجود ندارد !!!!

هميشه پنجره هاي قلبم را رو به درگاه رحمت و بخشندگيش باز مي گذارم

كه

 شايد آفتاب رحمتش روزي به قلبم بباردو من را نيز از خوبان درگاهش بداند !!!!!

قلبم از من مي پرسد يعني آن روز مي رسد ؟

چشمانم هميشه روز  و شب رو به درگاهش باز مي ماند كه شايد به من حقير نيز نگاهي روا دارد آن معشوق پر ناز من

بالهايم توانايي پرواز ندارند روزي كه به اين صحرا آمدم اين تونايي را از بالهايم گرفتند كه پرواز نكنم به درگاهش .

 گفتند: نوع بالهايت را تغيير ميدهيم ديگر مانند كبوتري زيبا پشتت بال نمي گذاريم

بلكه به قلبت بال مي دهيم بالهايي مي دهيم كه از بالهاي قبليت قوي تر هستند اگه تو بخواهي و تو به آنها قدرت دهي ما نيز پرواز را بهت ياد مي دهيم ......

شب و روز هايم طي مي شوند ماه ها و فصل هايم طي مي شوند ولي هنوز نفهميدم كيستم و به كجا مي روم و بهره چه مي روم

هنوز سوسوي شمع كوچك قلبم نويد اميد مي دهد ولي بادهاي شيطاني در وزش هستند !!!!!!

اميدوارم روز به درگاه حضور نوراني و زيبا و بوستانش نايل آيم تا از بي قراري هايم برايش بگويم

 

 

 

اين نوشته واسه خودم بود اگه نظرتون رو درمورد اشكالاتش بگيد ممنونتون ميشم فداتون

*********دوست دارمتون ستاره ناهيد *************

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت12:10توسط nahid |