سلام بچه ها اين مطلب رو آقا مهرداد گفته بودند كه من بذارم توي وبلاگم البته ايشون خودشون هم وبلاگ خيلي زيبايي دارن نمي دونم چرا گفتن من بذارم ؟؟؟؟ ولي خيلي زيباست
کوچ
این مطلب چند روزیه روی دیواره محل کارم روبرومه، که متاسفانه تا به حال زیاد بهش توجه نکرده بودم ولی وقتی خوندمش یه حسی بهم دست داد یه آرامش خاص در عین حال یه اضطراب شدید. واقعا درسته...
عجب از این عقل باژگونه كه ما را در جست و جوی شهدا به قبرستانها میكشاند!
مگر نه آنكه گردنها را باریك آفریدهاند
تا در مقتل كربلای عشق آسانتر بریده شوند؟
و مگر نه آنكه از پسر آدم، عهدی ازلی ستاندهاند
كه حسین را از سر خویش بیشتر دوست داشته باشد؟
و مگر نه آنكه خانهی تن راه فرسودگی میپیماید
تا خانهی روح آباد شود؟
و مگر این عاشق بیقرار را بر این سفینهی سرگردان آسمانی،
كه كرهی زمین باشد، برای ماندن در اصطبل خواب و خور آفریدهاند؟ و مگر از درون این
خاك اگر نردبانی به آسمان نباشد،
جز كرمهایی فربه و تنپرور بر میآید؟
پس اگر مقصد را نه اینجا، در زیر این سقفهای دلتنگ و در پس این پنجرههای كوچك
كه به كوچههایی بنبست باز میشوند نمیتوان جست، بهتر آنكه پرندهی روح، دل
در قفس نبندد. پس اگر مقصد پرواز است، قفس ویران بهتر.
پرستویی كه مقصد را در كوچ میبیند، از ویرانی لانهاش نمیهراسد.

غروب بود ساكت و تنها روي نيمكت انتظار كنار جاده نشسته بودم
محكوم بودم به انتظار انتظاري كه نميدونستم؟
كه قراره كي تموم بشه انتظاري كه هميشه با بعض همراه بوده
منتظر بودم تا قطار ابديب از اونجا گذر كنه من سوارش بشم و بيام تا خود خودت
تابلوي بزرگي زده بودن اونجا
نگاه كردن به اون من رو ياد خود م مي انداخت يك علامت خطر
هوا گرفته بود و بوي نم تمام مشام رو پركرده بود
حس جالبي بود صندلي هم ديگه تحمل منو نداشت صداش در امده بود
گندم زاري در آن نزديكي ها به چشم ميخورد كه مي گفتند اسمش مزرعه اعمال است نمي دونستم معنيش چيه
تنهايي سخت بود آرزو داشتم حتي يه رهگذر از اونجا بگذره و حس منو داشته باشه
رفتم توي فكر ياد همه كارهايي كه كردم ياد تو كه همه حجم ذهنم رو پر كرده بود
ياد اين افتادم كه هميشه به زندگي مثل يه قفس واسه يه پرنده يا شايد هم يه پروانه بود تصور ميكردم هميشه هزارتا طناب بهم وصل بود كه منو توي قفسم اسير كرده بود
هميشه دوست داشتم اين طنابها رو پاره كنم آزادي رو حتي يه لحظه تجربه كنم
و
حالا كه اينجا هستم هنوز هم اين طناب ها شايد از وجودم پاره شده باشند ولي از فكرم پاره نشدن به ياده همه طنابها بودم
راه رسيدن به تو خيلي طولاني بود و من خسته از راه
اين واسم خيلي بد بود قطار هم ساعتها بود كه تاخير داشت و خيلي وقت پيش بايد از اينجا گذر ميكرد ولي انگار فراموش كرده بود كه منم بليت خريدم يه بليت فقط واسه رفت ديگه قصد و اجازه برگشتن نداشتم
دو طرف جاده را علفهاي هرز احاطه كرده بود ولي انگار يه باغبون مهربون تمام كناره هاي جاده رو حصار زده بود كه راحت از اونجا رد بشه ديگه از خيالم قطار رو بيرون كردم
راه افتادم پياده تا تو خيلي راه بود و من خسته ولي اميد رسيدن به تو توي دلم موج ميزد
هميشه بهم گفته بودن كسي كه بتونه بياده بياد تا تو ديگه هيچ وقت اجازه نميدي از پيشت بره و خيلي دوستش داري
ياد قطره هاي بارون افتادم خيل دلم ميخواست توي اون صحراي كه توش بايد تا تو مي امدم از اول تا اخر بارون بياد سرم رو بالا كردم تا آسمون رو ببينم ديگه كم كم داشت هوا تاريك ميشد
يه قطره مهربون بارون امد مستقيم روي صورتم خيلي حس زيبايي بود كه يه همراه و يه هم دل پيدا كرده بودم
هميشه قطرههاي بارون منو ياد تو مينداخت بوي بارون مست بوي تو ميكرد منو مست ياد تو اون هميشه عاشقانه هاي منو يادم مينداخت
يه قطره اشكي كه از چشم يه عاشق مي امد هميشه يه دريا از حرف رو در خودش داشت
و
از هر قطره اي عاشقانه تر بود
ديگه سكوت كردم حجم از راه رو امده بودم
كه هوا گرگ و ميش شده بود خواستم استراحت كنم نشستم
و
دستهامو رو به اسمون باز كردم اونجا انقدر هوا پاك بود و آسمون بهم نزديك بود
كه حس ميكردم ميتونم بغلش كنم آسمون هم غلتيد توي بغلم و من خوشحال از اين كه آسمان دراغوشم است به ياد تو دعا كردم تو را خواستم راه طولاني بود و هنوز باران ميباريد
كبوتر هاي سفيد در حال كوچ از بالاي سرم پرواز ميكردند
به سوي تو نامه هايم را به آنها سپردم
چون
اونها حتما اونها رو به تو مي رسوندن
ولي اگه يه روزي خودم هم بهت مي رسيدم و اونها نامه هام رو نرسونده بودن
خودم بهت ميگفتم ولي اگه نمي رسيدم دل خوش بودم كه حرفام رو بهت گفتم بعد از مسافتي زيادي به باغي پر از گل رسيدم يك طرف دريا و يك طرف بي نهايت گل ديگه به تو رسيده بودم و هيچ وقت قصد برگشت ندارم فقط اگه تو هميشه كمكم كني و عاشقانه دوستم داشته باشي تو بي نهايتي و من جز هستم هستم ازتو و نيستم از توست هميشه وام دار نگاههاي عاشقانه تو هستم و هميشه بدهكارم به تو هرچقدر هم كه بزرگ باشم در پيشگاه تو كوچك و حقيرم دوستت دارم و هميشه به تنهاييت قسم كه تنهاييييييييييييييييي تنهام
و جز تو كسي رو ندارم
دوست دارم يه روزي به پاكي باران و به زلالي آب زندگي
كنم
دوست دار همتون* س ت ا ر ه . ب ا ر و ن ي*

زندگی مثل چای است
گروهى از فارغ التحصيلان قديمى يک دانشگاه که همگى در حرفه خود آدم هاى موفقى شده بودند، با همديگر به ملاقات يکى از استادان قديمى خود رفتند. پس از خوش و بش اوليه، هر کدام از آنها در مورد کار خود توضيح مي داد و همگى از استرس زياد در کار و زندگى شکايت مي کردند. استاد به آشپزخانه رفت و با يک کترى بزرگ چاى و انواع و اقسام فنجان هاى جوراجور، از پلاستيکى و بلور و کريستال گرفته تا سفالى و چينى و کاغذى (يکبار مصرف) بازگشت و مهمانانش را به چاى دعوت کرد و از آنها خواست که خودشان زحمت چاى ريختن براى خودشان را بکشند.
پس از آن که تمام دانشجويان قديمى استاد براى خودشان چاى ريختند و صحبت ها از سر گرفته شد، استاد گفت: «اگر توجه کرده باشيد، تمام فنجان هاى قشنگ و گران قيمت برداشته شده و فنجان هاى دم دستى و ارزان قيمت، داخل سينى برجاى مانده اند. شما هر کدام بهترين چيزها را براى خودتان مي خواهيد و اين از نظر شما امرى کاملاً طبيعى است، امّا منشاء مشکلات و استرس هاى شما هم همين است. مطمئن باشيد که فنجان به خودى خود تاثيرى بر کيفيت چاى ندارد. بلکه برعکس، در بعضى موارد يک فنجان گران قيمت و لوکس ممکن است کيفيت چايى که در آن است را از ديد ما پنهان کند.

چيزى که همه شما واقعاً مى خواستيد يک چاى خوش عطر و خوش طعم بود، نه فنجان. امّا شما ناخودآگاه به سراغ بهترين فنجان ها رفتيد و سپس به فنجان هاى يکديگر نگاه مى کرديد. زندگى هم مثل همين چاى است. کار، خانه، ماشين، پول، موقعيت اجتماعى و .... در حکم فنجان ها هستند. مورد مصرف آنها، نگهدارى و دربرگرفتن زندگى است. نوع فنجاني که ما داشته باشيم، نه کيفيت چاى را مشخص مي کند و نه آن را تغيير مي دهد. امّا ما گاهى با صرفاً تمرکز بر روى فنجان، از چايى که خداوند براى ما در طبيعت فراهم کرده است لذت نمي بريم.
خداوند چاى را به ما ارزانى داشته نه فنجان را. از چايتان لذت ببريد. خوشحال بودن البته به معنى اين که همه چيز عالى و کامل است نيست. بلکه بدين معنى است که شما تصميم گرفته ايد آن سوى عيب و نقص ها را هم ببينيد. در آرامش زندگى کنيد، آرامش هم درون شما زندگى خواهد کرد
بوی باران
بوی سبزه
بوی خاک
شاخه های شسته
باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگ های سبز بید
عطر نرگس
رقص باد
نغمه ی شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک میرسد اینک بهار
میرسد اینک بهار
خوش به حال روزگـــــــــــــــــــارخوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتـــــــــــــــــــــابای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم مسازد آفتاب
ای دریغ از ما دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
شعر از مرحوم فريدون مشيري
وقت عاشقانه هاست
وقتي كه آسمان به حال برگهاي زيبايي كه فرش خيابانهاي شهرم شدند گريه مي كنه
مردم ساده تر راه ميروند ديگه خبري از گرماي تابستان نيست
نگاه ها به يكديگر عاشقانه ترند
جاده ها بوي رفتن ميدهند اي مسافر برو اگه راهت درست باشه حتما ميتوني به بهار برسي !!!
جلوي پنجره نشستم مثل هميشه در انتظار بوي باران نويد پاييز را ميدهند نويد زمستاني سرد و بعد بهاار و باز بهار از راه مي رسد
پاييز عاشقه عاشق من و تو
عاشقه ما آدمهايي كه دوستش داريم
درختها عاشقانه برگهاشون رو زير پاي ما آدم ها فرش ميكنن و از ما به عنوان مهمون ياد ميكنن زيبا و دوست داشتني سرد است ولي گرماي اميد در وجود انسانها هميشه گرمي بخش سرماست
پاييزتون مباركككككككككككك

عيد فطر همتون هم مبارك انشاالله سال خوبي داشته باشيدددددددددددددددددد عزيزانم

ولي خدايي خيلي امروز ضعف كرده بودم روزه بودم بعدشم درس دادن ديف درس داد داشتم غش ميكردم![]()
امروز رفتم مدرسه انقدر حرصم
درامده بود ميگفتن پيش هستين بايد درس بخونين ![]()
خدايي خيلي خنده دار
بود با دوتا از برو بچ توي يك كلاسيم ايول ![]()
امروز مثلا آدم شده بوديم نمي خنديديم ![]()
![]()
معلمه يه ضايع بازي در اورد من داشتم از خنده مي مردم
![]()
صبح دير رفتيم مهسا كلي خنديد مسخرههههههههه ![]()
راستي من اگه كم آپ كردم ببخشيد ديگه اگه دير شد بهتون سر بزنم ببخشيد پيشم ديگه ![]()
قربون همتون ستاره


