تبليغاتX
معماری و احساسات انسانها

معماری و احساسات انسانها

معماری اقیانوسی است به عمق یک متر

عمرتون 100 شب يلدا

دلتون قد يه دريا

توي اين شب هاي سرما

يادتون هميشه با ما



شب یلدا مبارک

 

سلام بچه ها حالتون خوبه ؟ راستی عید همتون مبارک شب یلدای امسال خیلی جالب بود من کلی کار کردم البته هنوز روز یلداست دوتا امتحان دارم فردا دیشب تا کی خر می زدم امشب خیلی شب خوبیه انشاالله همتون در کنار خانوادهاتون بهتون خوش بگذره

خدا کنه امتحان فردام رو خوب بدم

قربانتون بارانی

+نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت15:1توسط nahid |

عاشقانه

 

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت11:47توسط nahid |
جدایی

 

سلام بچه ها خوبید می دونید چیه یه وقتهایی انقدر خوشحالیم که فکر می کنیم هیچ وقت اون زمان تموم نمی شه و یه وقتهایی انقدر ناراحتیم که فکر می کنیم بازهم زمان نمی گذرن می دونید چیه این رو یادتون نگه دارید که همیشه اگه توی لحظه های خوب زندگیتون باشید چه توی لحظه های بد زندگی باشید همش می گذره فرقی نداره که خوب باشن یا بد خیلی زود زمان می گزده و خیلی زود دیرمی شه

خدایا کمکمون کن توی این زمانی که برامون گذشتی بهترین بنده ات باشیم خدایا یه روز توی زندگیم بذار بندت باشه می دونم که حتی نمی تونم یک ثانیه توی عمرم بنده واقعیت باشم خدایا کمکم کن همونی باشم که تو می خوای خیلی امشب دلم تنگ نمی دونم چرا !!!!!!!!!!!!!!!!

خدایا این قلبم رو از تو سینه ام بردار که دیگه نخوام انقدر مواظبش باشم که انقدر نگیره که انقدر بچه بازی در نیاره

 

 

جدایی

از جدا شدن نوشتی رو تن زخمی قلبم                

 

                                              گریه   کردم   و نوشتم نازنیم یا تو یا من

به تو گفتم باور کن میون این همه دیوار            

                                             تو با خنده ای نوشتی  هم قفس  خدا نگهدار

بنویس مهلت مونده یه نفس بود                

                                               سهم   من از   همه دنیا   یه    قفس بود

بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم          

                                              سر رو شونهات نذاشتم مثل دستات سرد سردم

من که تو بن بست غربت زخمی از اواز پاییز      

                                                فکر چشمهای تو بودم با دلی از  گریه لبریز

 شب عاشقونه من که  حروم        شد            

                                                مهلت    بودن    با   تو که  تموم     شد

ندونستم که باید از تو      می گذشتم               

                                                وقتی از     غربت     چشمهات    نوشتم    

بنویس مهلت مونده یه     نفس    بود               

                                                 سهم من  از    همه دنیا یه     قفس   بود

 بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم            

                                               سر رو شونهات نذاشتم مثل دستات سرد سردم

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت21:52توسط nahid |
پرنده کوچک قلبم

روزی در کوچه ای پر از خاطرها پرنده دلم زیرباران پر کشید، پرکشید تا به همه ثابت کنه

 عاشقه ولی وقتی پرید تو که کودکی بیش نبودی با تیرکمانت با سنگ به بال پرنده زدی پرنده بیچاره که خوشحال از آزاد شدن بود و گرم پرواز اول متوجه نشد چه بلایی سرش آمده ولی وقتی امد پرواز کند دیگه نمی تونه بال بزنه اون که خیلی زیاد اوج نگرفته بود پرت شد

 

روی زمین و صدای فریادش به اسمون رفت اون بالا تو اسمون یکی بود که خوب از حال همه با خبر بود اون بالا تو اسمون اونی که از حال همه باخبره خیلی دلش شکست از این که این پرنده با این حال رو زمین افتاده پرنده رو برد پیش خودش گرمش کرد بالش رو بست بهش اب و دون داد اون پرنده بیچاره که خیلی غمگین بود خیلی خوشحال شد که یکی وجود داره که ازش داره مواظبت می کنه

 

همین شادی باعث شد که خیلی زود خوب بشه وقت خوب شد از اونی که تو اسمون بود تشکر کرد و گفت من بنده تو بودم ولی نمی فهمیدم چیکار دارم می کنم من رو تو افریدی ولی من نفهمیدم که تو که اون بالا هستی از همه کارهای من باخبری و من از این که از اون قفس ازاد شده بودم پریدم

 

 توی اسمونی که نمی دونستم مال کیه و من همه حفاظتهایی که تو ازم کرده بودی رو پاره کردم و پریدم من می خوام برگردم توی همون قفسم اگه توی قفس باشم کسی نمی تونه من رو اذیت کنه صاحب اسمانها هم خیلی مهربان و دوست داشتی پرنده کوچک رو بخشید و اون رو برگردوند پیش خودش ولی اون پرنده خیلی می ترسید که باز هم اشتباهی که قبلا انجام داده بود رو انجام بده ولی مالک اسمون ها به پرنده گفت که تو توی راه من گام بردار من خودم حافظ و پشتیبان تو هستم 

 

 خدا بهش گفت که تو اگه یه گام بیای طرف من ، من چند گام میام طرف تو و پرنده اونجا بود که پشمون از گذشته ای که داشت و فقط دلش می خواست گذشته رو جبران کنه حتما خدا کمکش می کنه که دیگه به راه غیر خدا نره و تنها نمونه اون پرنده هیچ وقت سنگی که به بالش زدی رو نمی تونه فراموش کنه چون جاش هنوز روی بالشه اون پرنده غمگین از کاری که کرده بود و خوشحال از  اینده ای که در اختیار داره و می تونه گناهانش رو جبران کنه برگشت به جایگاهش یعنی دل من حالا هم پرنده می دونه که دیگه نباید توی اسمون غریبه ها بره فقط باید به سوی نور حرکت کنه اونجوری هم می تونه پرواز کنه هم می دونه کسی مراقبشه

خدایا کمکم کن دوستت دارم .........................................

+نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت21:13توسط nahid |
ما همسایه خدا بودیم
شايد مرا ديگر نشناسی، شايد مرا به ياد نياوری. اما من تو را خوب می شناسم. ما
همسايه ی شما بوديم و شما همسايه ی ما و همه مان همسايه ی خدا
يادم می آيد گاهی وقتها می رفتی و زير بال فرشته ها قائم می شدی و من همه ی آسمان را دنبالت می گشتم؛ تو می خنديدی و من پشت خنده هايت پيدايت می کردم
خوب يادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی. توی دستت هميشه قاچی از خورشيد بود. نور از لای انگشتهای نازکت می چکيد. راه که می رفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند
يادت می آيد؟ گاهی شيطنت می کرديم و می رفتيم سراغ شيطان. تو گلی بهشتی به سمتش پرت می کردی و او کفرش در می آمد. اما زورش به ما نمی رسيد. فقط می گفت: همين که پايتان به زمين برسد می دانم چطور از راه به درتان کنم
تو، شلوغ بودی، آرام وقرار نداشتی.آسمان را روی سرت می گذاشتی و شب تا صبح از اين ستاره به آن ستاره می پريدی و صبح که می شد در آغوش نور به خواب می رفتی
اما هميشه خواب زمين را می ديدی. آرزوئی روياهای تو را قلقلک می داد.دلت می خواست به دنيا بيائی. و هميشه اين را به خدا می گفتی. وآن قدر گفتی و گفتی تا خدا به دنيايت آورد. من هم همين کار را کردم، بچه های ديگر هم؛ ما به دنيا آمديم و همه چيز تمام شد
تو اسم مرا از ياد بردی و من اسم تو را
 ما ديگر نه همسايه ی هم بوديم نه همسايه ی خدا
 .......ما گم شديم و خدا را گم کرديم
دوست من، همبازی بهشتی ام!نمی دانی چقدر دلم برايت تنگ شده. هنوز آخرين جمله ی 
 :خدا توی گوشم زنگ می زند
از قلب کوچک تو تا من يک راه مستقيم است. اگر گم شدی از اين راه بيا. بلند شو
 از دلت شروع کن
شايد دوباره همديگر را پيدا کرديم
+نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت16:35توسط nahid |
خدایا به من ارامش بده
ارامش
+نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت18:41توسط nahid |
پل الوار

 دوستت دارم

پل

پل الوار

تو را به جای همه الوار

تو را به جای همه زنانی که نمی شناختم دوست می دارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم
برای خاطر عطر گستره ی بیکران و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب می شود، برای نخستین گل
برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی رماندشان
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه زنانی که دوست نمی دارم دوست می دارم
جز تو، که مرا منعکس تواند کرد؟ من خود، خویشتن را بس اندک
می بینیم.
بی تو جز گستره یی بی کرانه نمی بینیم
میان گذشته و امروز.
از جدار آیینه ی خویش گذشتن نتوانستم
می بایست تا زندگی را لغت به لغت فراگیرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می برند.
تو را دوست می دارم برای خاطر فرزانه گی ات که از آن من نیست
تو را به خاطر سلامت
به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی دارم
تو می پنداری که شکی، به حال آن به جز دلیلی نیست
تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می رود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم

زنانی که نمی شناختم دوست می دارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم
برای خاطر عطر گستره ی بیکران و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب می شود، برای نخستین گل
برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی رماندشان
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه زنانی که دوست نمی دارم دوست می دارم
جز تو، که مرا منعکس تواند کرد؟ من خود، خویشتن را بس اندک
می بینیم.
بی تو جز گستره یی بی کرانه نمی بینیم
میان گذشته و امروز.
از جدار آیینه ی خویش گذشتن نتوانستم
می بایست تا زندگی را لغت به لغت فراگیرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می برند.
تو را دوست می دارم برای خاطر فرزانه گی ات که از آن من نیست
تو را به خاطر سلامت
به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی دارم
تو می پنداری که شکی، به حال آن به جز دلیلی نیست
تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می رود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم

 

+نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت18:35توسط nahid |
سلام برو بچ خوبید اسم من ستاره است یه وبلاگ گروهی با دوستام دارم ولی چو.ن اونجا همه از من بزرگتر هستن دوست داشتم یه وبلاگ برای خودم داشته باشم که این رو ساختم امیدوارم با همتون دوستی خوبی داشته باشم

 

+نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت18:14توسط nahid |